حدیث روز

اربعین (متن ادبی – شعر – داستان)

اربعین (متن ادبی – شعر – داستان) رقیه ندیری سلام بر کسی که زخم هایش التیام یافت سلام بر نواده پیامبر. سلام بر پسر وصی پیامبر. سلام بر حسین. سلام بر کسی که در کنار رود تشنه جان داد. سلام بر کسی که امت جدش حرمتش را پاس نداشتند. سلام بر کسی که در یک […]

اشتراک گذاری
15 آذر 1400
292 بازدید
کد مطلب : 6106

/images/5392389969_3392952951.jpg

اربعین (متن ادبی – شعر – داستان)


رقیه ندیری

سلام بر کسی که زخم هایش التیام یافت

سلام بر نواده پیامبر. سلام بر پسر وصی پیامبر. سلام بر حسین. سلام بر کسی که در کنار رود تشنه جان داد. سلام بر کسی که امت جدش حرمتش را پاس نداشتند. سلام بر کسی که در یک روز، داغ خاندان و فرزندان و یارانش را بر دلش نشاندند. سلام بر کسی که زخم هایش التیام نیافت. سلام بر کسی که حرامزادگان بر پیکرش اسب تاختند و استخوان هایش را در هم شکستند. سلام بر کسی که حقِ اسلام را با جان پرداخت. سلام بر کسی که مرگ را به بازی گرفت. سلام بر کسی که زنده است و نزد پروردگار روزی می خورد. سلام بر کسی که قبرش زیارتگاه دل شکستگان است.

پدرم فدای او که سپاهش به تاراج رفت. پدرم فدای او که گره های بند خیمه هایش را گسیختند. پدرم فدای او که به سفر نرفته تا امید بازگشتش باشد و خسته و زخمی نیست تا علاج شود. پدرم فدای او که غمگین بود تا وقتی جان سپرد. پدرم فدای او که تشنه جان داد. پدرم فدای او که از محاسنش خون می چکید. پدرم فدای او که جدش محمد مصطفی است.

از سفری دور به دیدارت آمده ایم. خسته و داغدار، امروز مهمان توایم. بعد از تو در هر سرزمین که فرود آمدیم، درد به پیشوازمان آمد. بعد ازتو نان شب‎ مان زخم زبان بود. سر بر بالینی جز سنگ و کلوخ ننهادیم. خواب‎مان خواب مصیبت و بلا بود و بیداری‎مان پر از اسارت و آوارگی.

شکایت می‎کنم به تو از غارت خیام و از سپاه امت جدت که ما را سخت آزردند. شکایت می‎کنم به تو از سنگ‎دلانی که با دین جدمان عزیز شدند و ما را که خاندان او بودیم، به اسارت بردند. شکایت می‎کنم از مردم کوفه که سوگند هاشان را دستاویز فساد کردند. شکایت می‎کنم به تو از مردمی که ما را شناختند و به یاری‎مان نیامدند؛ دانستند حق با ماست و حمایت‎مان نکردند؛ توان یاری داشتند و آن را به کار نبردند. شکایت می کنم به تو از رخوت مردم کوفه؛ از اینکه ترس و دنیا طلبی‎شان مانع از این شد که راه درست را انتخاب کنند. آنها پیمان شکنانی ناجوانمرد بودند که ما را به دنیا فروختند. شکایت می کنم از دوستان پیشین که به دشمی با ما برخاستند. از آنها که وامدار ما بودند و حق ما را به جا نیاوردند. شکایت می‎کنم از مردمی که مردان‎شان مردان ما را کشتند و زنان‎شان به حال ما زنان اشک ریختند. اشک‎شان خشک مباد! کم بخندند و زیاد بگریند مردم کوفه، که ما را تا همیشه داغدارکردند.

از سفری دور آمده ام و عجایب فراوان دیده ام و بلاهای گوناگون قلبم را فشرده است. به فرمان ابن زیاد ما و سر مقدس تو را در کوچه های کوفه گرداندند. زین العابدین علیه السلام را بر شتری بی‎پالان سوار کردند و غل و زنجیر گردنش را خون آلود کرده بود. صدایش را هنوز در گوش دارم که با مردم می‎فرمود: ای امت بد، باران بر مسکن‎تان نبارد! ای امتی که سفارش جد ما را در باره ما رعایت نکردید، روز رستاخیز که ما و رسول خدا صلی الله علیه و آله را با هم جمع کنند، چه دارید بگویید؟ما را بر چوب جهاز شترِ برهنه می برید؟ گویی دین را ما میان شما استوار نکردیم. از شادی کف می زنید؟آیا جد ما نبود که شما را از گمراهی به راه راست آورد؟

از زخم زبان ابن زیاد به خدا شکایت خواهم کرد. از اینکه سرِ تو را در مقابل نهاده بود و چوب بر چشم و بینی و لب و دهانت می زد. از اینکه برای حقیر شمردن ما اسیران، از هیچ فرصتی چشم پوشی نکرد. از او که زبان حق گویان را برید و حق طلبان را از پا در آورد.

از کسانی به خدا شکایت خواهم برد که سر تو را در میان می‎نهادند و به عیش و نشاط می‎نشستند؛ از کسانی که سر تو را مایه کسب و تجارت کرده بودند؛ از آنها که می خواستند با بردن سرت به کوفه و شام به پاداش های انبوه برسند؛ از کسانی که سر ت را در میان محملِ زنان به حرکت در می‎آوردند و پول می ستاندند تا آن را قدری از محمل زن ها دور تر ببرند، پول می ستاندند تا آن را برای یک شب به راهب نصرانی امانت دهند.

از کسانی شکایت خواهم کرد که ما را بر استرانی لنگ و معیوب نشاندند و ما را پا به پای مرکب های راهوار خودشان راندند. از کسانی به خدا شکوه خواهم برد که ما را با تازیانه و زخم زبان همراهی کردند. از کسانی که بر زنان باردار نیز رحم نکردند. مزاری که در پای کوه جوشن است، شاهد این ماجراست. از آنها که به کودکان یتیم درشتی کردند؛ در پی‎شان اسب تاختند و آنها را با سیلی و تازیانه و سخنان درشت آزردند. از کسانی که نگذاشتند در داغ تو بگرییم.

می‎بینی امت جدمان با ما چه کردند؟ همان هایی که امروز با صدای اذان به نماز می ایستند، در هر لحظه و هر ساعت ما را به غمی تازه مبتلا ساختند. آه از شب های سرد که بستر و بالین‎مان خاک بود و رو اندازمان آسمان! آه از روزی که به نصیبین رسیدیم! شهر را با هزار آینه و پارچه های الوان آراسته بودند.آن مرد که سرت را به همراه داشت می خواست وارد شهر شود، ولی اسبش فرمان نبرد. اسب دیگر خواست. آن نیز نافرمانی کرد. هر چه اسب آوردند، هیچ کدام به مرد رکاب نداد. سرت از دست آن مرد بر زمین افتاد. مردی دیگر که آنجا بود و نامش را ابراهیم می‎گفتند، سر را برداشت. قدری در آن نگریست و تو را شناخت و شامیان را ملامت کرد. شامیان نیز او را کشتند. سرت را بیرون شهر گذاشتند و با دست خالی به شهر رفتند.

وقتی به بعلبک رسیدیم، کودکان را در ابتدای کاروان به صف کردند.

سه روز ما را بر دروازه شام نگاه داشتند تا شهر را آذین ببندند. زنان حلواها پختند و بوی هل و زنجبیل شهر را آکند. مردان به عیش و عشرت نشستند. شهر از هلهله و ساز و آواز پر شد و ما را با نام خارجی به شام بردند. اسیرانی را که ما اهل بیت بودیم، در شهر گرداندند و پیروزی خود را به هم شادباش گفتند.

این سخن ها که با تو می‎گویم، سوزِ دلی است که آتشش هیچ گاه خاموش نخواهد شد. این حرف ها که بر زبان می آورم، یک روی سکه است. روی دیگر سکه، سخنانی بود که خواهرت در کوفه بر زبان آورد؛ خطبه ای بود که پسرت برای مردم خواند؛ خطبه ای که دخترت سکینه در شام با مردم گفت. ابن زیاد و یزید ما را زبون پنداشته بودند؛ گمان می‎کردند ما زنان سند پیروزی آنهاییم، در حالی که نمی‎دانستند زبان حیدر کرار در کام ماست و خون او در رگ هامان جریان دارد. ما فاتح قلب مردمان کوفه تا شامیم.

یادت می‎آید آن راهب را که یک شب سرت را به امانت برد و بعد شامیان را به دلیل رفتارشان با ما نکوهش کرد؟ یادت می آید مردم موصل نگذاشتند شامی ها سر تو را به داخل شهر ببرند؟ یادت می آید دروازه نصیبین را که هیچ اسبی حاضر نشد به حامل سر تو رکاب دهد؟ یادت می آید مجلس یزید و آن سفیر رومی را که به خاطر سر تو زبان به شماتت یزید گشود و جانش را در راه دفاع از ما گذاشت؟

من هنوز هم می گویم جز زیبایی ندیده ام. تو محک حق و باطل بودی. خداوند مردمان را با تو آزمود، و چه امتحان بدی دادند اهل کوفه و شام!

پیراهن سوگ اربعین

سودابه مهیجی

هنوز فصل خون خواهی نگذشته. هنوز رگ های انتقام سوزان است. مانده تا پرچم های خونین بر زانو بایستد و ناگاه به شمشیرطلبکار بدل شود. مانده تا سرانگشتان تقویم انگشت شهادت شود و نام یاغیان را برای ابد بر دروازه های رسوایی نشان دهد. هنوز چیزی نگذشته از رفتار خطاکاری آب، که تشنگی صفات معصوم را نادیده گرفت. هنوز من در کمین طغیان حقیقتم که میوه های روییده از انقلاب را به رخ خارهای سترون خواهد کشید.

من تنها نیستم. من که بر روی استخوان ها و حنجره های شهید اشک هایم را باریده ام؛ من که بر مزار شهیدان مرثیه گشته ام،تنها نیستم. تاریخ در نفس نفس صبر چله نشین من ادامه خواهد داشت و تقدیر حماسه را من با سکوت و فریاد خویش رقم می زنم.صدایم از حوالی دشت خون خورده و از کنار قربانیان عشق به سوی ابدیت می تراود. آیندگان در صدای دلاور من قد می‎کشند. غیرت آزادگان، صدای مرا در هر کجای زمانه خواهد شنید و جنگاورانِ ایمان در روشنایی این صدا یکدیگر را خواهند شناخت.

فقط نیزارها نیستند که در این اربعین پاییزی آوازهای محزون دارند. فقط پیرهن های کبود نیستند که بوی بغض دارند. حتی پرندگان قاره های دوردست می دانند که در این روز باید برای کدامین خون بزرگوار، خطبه بخوانند. سفر هم که کنیم و از ارتفاع خاطرات دشت، دور هم که شویم، باز هم حدیث به یغما رفتن صبر همراه ما خواهد بود. در صداهای جرس هر کاروان و در ردپای هر شن باد بیابانگرد، هول رستاخیز دوباره ای است برای انتقام عشق. خون های ریخته مظلوم هرگز خشک نمی شوند؛ به یکدیگر می پیوندند تا تمام دریاهای جوشان را شبیه خود، سرخ فام و منقلب کنند که مگر روز محاکمه ظالمان ابدی به تعجیل افتد.

سلام های بی پاسخ مانده نسل ستاره را من بر دوش می کشم که یگانه حماسه آن اخترانِ دنباله دارم. مانده ام تا روایت کنم ذره ذره آن سوسوهای معصوم را که در شب بی‎خویشتنی ظلم، چنان درخشش رستگاری داشتند که چشمان حیله ظلمت کورشد و برای ابد عقیم ماند.کجایید آیندگان انسان؟ بنشینید به شنیدن حکایتی که من برای‎تان از قرن‎های پیش آورده ام. حکایت خون‎های سرفراز که تا قیامت بر صورت ننگین رذالت شتک می‎زند. خون های زنده جاوید؛ خون های آزادگی. …

باران، مرثیه ای حزین است مرا

اندوه غروب، در کمین است مرا

شب این شب مشکی پر از بغض بلند

پیراهن سوگ اربعین است مرا

چهل غروب بی حسین

به کوشش: محمود سوری

کدامین برگ دفتر عشق خونین کربلای حسینی را ورق زنیم تا تجلی حماسه ها، روح و روان‎مان را حیاتی تازه بخشد؟ کدامین صفحه از کتاب سرخ عاشورا و تاریخ کربلا را از نظر بگذرانیم تا تلألؤ معجزه ها، دیدگان جان‎مان را نور و صفا دهد؟

اربعین حسینی، آینه باز تابنده آن حماسه ها و باورهاست.

مگر می توان در جای جای این دفتر خونین و تاریخ زرّین، جز حماسه و کرامت یافت؟ هر قدم و هر عمل حسین بن علی و یاران او و وارثان راهش و پیام رسانان خونش، حماسه ای ماندگار است. حسین علیه السلام معلم حماسه و آموزگار سروری و اسوه خداجویی و شهادت طلبی است.

کربلای او جلوه گاه حقیقت است و اربعین او، بازگشایی همان کتاب جاوید، که سطر سطرش بیدارگر و الهام بخش است. (محدثی، ۱۳۸۷: ۱۴)

چهل روز گریه آسمان

در آیین سوگواری، اربعین، گذر چهل روز از یک حادثه و پاسداشت آن است تا در دفتر خاطره ها گرد فراموشی نگیرد و از یادها نرود. اما برای رخداد بی مرگ عاشورا، اربعین و تکرار هر ساله آن، حکایت دیگری است از عشق و دلدادگی شیعیان؛ چیزی که باید آن را در اراده بی پایان خدایی جست؛ خدایی که در غم حسین علیه السلام چهل روز آسمان را به گریه واداشت؛ چنان که صادق آل رسول صلی الله علیه و آله فرموده است: «بَکتِ السَّماءُ عَلَی الحُسَینِ أربَعینَ یوماً بِالدَّم؛ آسمان چهل روز بر حسین خون گریه کرد». (ربانی، ۱۳۸۲: ۱۴۵: ح ۵۳۷)

فلسفه قیام حسینی در زیارت اربعین

نادانی و در گمراهی ها سرگردان ماندن، از بزرگ ترین آفت های زندگی بشر در همیشه دوران ها بوده است. در این میان، وظیفه بزرگان و دل‎سوزان جامعه بشری است که از تمامی ابزارها برای برطرف ساختن این آفت پرخطر بهره برند. یکی از این راه ها، نثار خون خود برای درس آموزی دیگران و زدودن غبار نادانی و سرگردانی است؛ درسی که امام حسین علیه السلام در روز عاشورا آن را به نیکی به همگان نشان داد. بر این اساس است که می بینیم در زیارت اربعین درباره فلسفه قیام اباعبدالله الحسین علیه السلام آمده است: «وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فیک لِیستَنقِذَ عِبادِک مِنَ الجَهالَهِ وَ حَیرَهِ الضَّلاله؛ حسین علیه السلام خون قلبش را به آستان الهی هدیه داد تا بندگان را از ظلمت نادانی و حیرت گمراهی رهایی بخشد». (قمی، بی‎تا: ۷۸۱)

حماسه زینب

چهل روز گذشت.. .. در آن غروب خون آلود، هنگامی که خنجر شقاوت ها و نامردی ها، گلوی آخرین مبارز را درید، آن گاه که زنان و فرزندان داغدیده در میان رقص شعله های آتش خیمه های‎شان، به سوگ مردان در خون غلتیده خود نشسته بودند، دشمن به جشن و سرور ایستاد، خیابان ها و کاخ ها را برای جشن ها مهیا ساخت و به انتظار ماند تا در میان دل های چون لاله پرخون اسیران، به برپایی جشنی تمسخرآمیز بپردازد.

اما زینب، این ستون پابرجای کاروان اسرا، همه چیز را به گونه ای دیگر رقم زد. به راستی چه کسی می داند چگونه زینب با وجود سنگینی کوهی از مصیبت ها بر شانه هایش، بغض غم ها را فرو داد و قدم بر قله رفیع عزت و آزادگی گذاشت.

با سخنان زینب، کربلا به بلوغ رسید و خون شهدا جوشید، و جوشید تا آن جویبار خونی که در غریبانه ترین حالت ممکن بر زمین جاری شده بود، در اربعین حسینی، رودی خروشان شد.

چهل روز بود که یزیدیان جز رسوایی و بدنامی چیزی ندیده بودند و بزم و شادی شان آلوده به شرم و ندامت شده بود. چهل روز بود که درخت اسلام ریشه در خون شهدا، استوارتر و راسخ تر از همیشه، به سوی فلک قد می کشید. چهل روز بود…. (محدثی، ۱۳۸۷: ۱۴)

منابع

ربّانی، هادی و سیدمحسن موسوی. ۱۳۸۲. آینه یادها: مناسبت های شمسی و قمری در قرآن و حدیث، قم: دارالحدیث.

قمی، شیخ عباس. بی‎تا. مفاتیح الجنان، قم: انتشارات اسوه.

محدثی، جواد. بهمن ۱۳۸۷. «اربعین، تداوم عاشورا»، پیام زن، شماره ۲۰۳.

داستان

نامه او

به کوشش: زینب علیزاده

کسی با عجله به در می کوبید. از اتاق بیرون آمدم و به سمت در رفتم. غلام زیر سایه بان حصیری حیاط نشسته بود و از ظرفی که جلویش بود، گندم برمی داشت و توی آسیاب می ریخت. خورشید از وسط آسمان گذشته بود. از لای شکاف در نگاهی به بیرون انداختم و با احتیاط در را باز کردم. غلام خم شده بود تا کسی را که پشت در بود ببیند، ولی مرد که دستارش را تا زیر چشم هایش بالا برده بود، چیزی در دستم گذاشت و با عجله رفت.

در را که بستم، به نامه توی دستم و بعد به غلام نگاه کردم. سرش را پایین انداخت و مشغول کار شد. وقتی دیدم غلام سرش پایین است، نامه را باز کردم، ولی تا چشمم به دست خط روی نامه افتاد، دلم فروریخت وچشمانم خیس شد. قطره ای اشک روی نامه چکید. غلام داشت دزدکی نگاهم کردم. با گوشه آستین، خیسی اشک را از روی نامه پاک کردم و دوباره مشغول خواندن شدم. بعد آن را بوسیدم و روی چشمانم گذاشتم. همسرم که با صدای در از اتاق بیرون آمده بود، داشت مرا نگاه می کرد. به طرف اتاق رفتم.

از زمانی که نامه به دستم رسیده بود، دو روز می گذشت. بیشتر ساعت‎های شبانه روز در اتاق راه می رفتم و فکر می‎کردم. نتوانسته بودم در برابر پرسش های همسرم ساکت بمانم و مجبور شدم نامه را به او نشان دهم. زن به محض دیدن نامه گفت: مگر او از تو یاری نخواسته؟ چرا امروز و فردا می کنی؟ گفتم: من ۷۵ سالم است. آیا فکر می کنی کاری از دست من برآید؟او با بغض گفت: این حرف ها از تو بعید است. او از تو یاری خواسته و تو را برای کمک طلبیده، آن وقت تو می گویی پیری و کاری از دستت برنمی آید؟ سرش را پایین انداخت و گفت: یا… نکند به من اعتماد نداری؟

من که ازحرف های او آرام شده بودم، لبخندی زدم و گفتم: می خواستم بدانم نظر تو درباره سفرم چیست؛ وگرنه تردیدی برای یاری او ندارم. بعد غلام را صدا زدم و گفتم: شمشیرم را به بازار آهنگران ببر و بسپار خوب تیزش کنند. در ضمن چهره ات را بپوشان تا کسی تو را نشناسد.

٭٭٭

صورتم را با دستار پوشاندم و به راه افتادم. باید سریع تر ماجرای نامه و پیغام او را با دوست قدیمی ام، مسلم بن عوسجه در میان می گذاشتم. در کوچه طوری قدم برمی داشتم که جلب توجه نکنم. مأموران همه جای شهر بودند و منتظر بهانه ای کوچک، تا به کسی مشکوک شوند و از او بازپرسی کنند. در بازار آهنگران شور و همهمه بی سابقه ای دیده می‎شد. عده ای سفارش شمشیر جدید می دادند و برخی نعل اسب های‎شان را عوض می کردند.

بغض گلویم را گرفته بود. غروب به خانه مسلم رسیدم. گفت: من هم برای یاری او همراه تو می آیم؛ فقط باید طوری رفتار کنیم که مأموران از قصدمان آگاه نشوند. دست مسلم را فشردم و گفتم: من غلامم را ساعتی پیش با اسب و شمشیر به یکی از باغ های کنار شهر فرستادم تا منتظرم باشد. اگر تو در کمک کردن به او و همراهی من مصمم هستی، آماده باش. وقتی شب از نیمه گذشت، به دنبالت می آیم و با هم حرکت می کنیم.

٭٭٭

تمام وسایل سفر را آماده کرده بودم. زمان به کندی می گذشت. خوابم نمی برد. همسرم نیز پا به پای من انتظار نیمه شب را می کشید. سرانجام وقت حرکت فرارسید. وسایلم را برداشتم و دستار را دور سرم پیچیدم. همسرم برای بدرقه جلو آمد. چشم های خیسش را با گوشه روسری پاک کرد. یک طرف دل کندن از کسی که یک عمر در کنارش زندگی کرده بود و طرف دیگر امامش و تنهایی و نبرد.

ـ کاش من هم مرد بودم تا می توانستم برای یاری او همراهت بیایم. هر گاه او را دیدی، دستش را ببوس و سلام مرا به او برسان.

نمی خواستم لحظات آخر همسرم مرا با قیافه ای محزون ببیند. وسایلم را برداشتم و از خانه بیرون آمدم. کوچه های کوفه خلوت و تاریک بود. فقط مهتاب، اندکی از سیاهی شب می‎کاست. مسلم جلوی درخانه ایستاده بود. به سرعت کوچه های کوفه را با هم پشت سر گذاشتیم تا به باغی رسیدیم که غلام در آن انتظار آمدن‎مان را می کشید.صدای غلام می آمد که با کسی حرف می زد. به هم نگاه کردیم. نکند غلام خیانت کرده و مأموران را از نقشه فرارمان آگاهانده و الان باغ پر از مأمور است! پشت درختی پنهان شدیم و خوب گوش دادیم.

ـ کاش اجازه دهند من هم همراه‎شان بروم! حتی اگر مسلم و ارباب نیامدند، من به تنهایی برای یاری‎اش می شتابم. شما هم حاضرید همراه من بیایید؟ دیر کرده اند. نکند پشیمان شده اند. اگر پشیمان هم شده باشند، من خودم به تنهایی شماها را برمی دارم و با هم برای یاری او به کربلا می رویم.

از پشت درخت بیرون آمدیم. چشم های هر دومان خیس بود. غلام داشت با اسب و شمشیر من حرف می زد. سرش را برگرداند و ما را دید. با صدایی لرزان گفتم: غلام، تو آزادی. به پایم افتاد: ارباب، من آزادی نمی خواهم؛ فقط اجازه دهید همراه‎تان بیایم.

نمی دانستم چه بگویم. همان طور که دست غلام را می فشردم، او را از زمین بلند کردم.

منبع: مسعودی، مجید. ۱۳۸۴. سه رفیق. قم: انتشارات دلیل ما.

سیاهی لشکر

زینب علیزاده

از وقتی خوابیده، مدام هذیان می‎گوید. نمی دانم چه خوابی می بیند که این‎گونه آشفته اش کرده. چند بار صدایش زدم، ولی بیدار نشد. از وقتی از سفر برگشته، حالش مثل قبل نیست. موقع رفتن هم تردید داشت. می‎گفت مجبورم بروم، ولی من که همسرش هستم، می دانم می‎توانست راهی پیدا کند که نرود. گویا پول خوبی قرار بود گیرش بیاید. توی خواب کلمه‎هایی را مدام تکرار می کند. کربلا. .. رسول الله. .. حسین. .. شمشیر… خون. ..

فکر کنم باز دارد خواب کربلا را می بیند. چقدر به او گفتم نرو، ولی گوش نداد. حالا از وقتی برگشته، حالش خوش نیست. دلم نیامد بگذارم با این حال آشفته به خوابش ادامه دهد. برایش آب آوردم. آن‎قدر تکانش دادم و صدایش کردم تا بیدار شد. خیس عرق بود. دست‎هایش را به جلو تکان داد و گفت: چراغ را روشن کن. گفتم: چراغ روشن است. گفت: چرا دروغ می گویی زن؟ می گویم چراغ را روشن کن.

نمی دانستم حالش تا این حد خراب است. گفتم: اینجا روشن است؛ تو چیزی نمی بینی؟ ناگهان شروع کرد به گریه کردن و زار زدن. گفت: زن، من کور شدم. او مرا کور کرد. آب را به دهانش نزدیک کردم و گفت: بخور تا آرام‎تر شوی، بعد برایم تعریف کن.

کمی آب خورد و گفت: خواب عجیبی دیدم. کور شدنم هم مربوط به همان خواب و آن سفر لعنتی است. گفتم: چه خوابی دیدی؟

با صدایی لرزان شروع کرد به تعریف کردن. گفت: او به من فرمود: نزدیک بیا. جلوتر رفتم. جلویش زانو زدم. گفتم: السلام علیک یا رسول الله! به من اعتنایی نکرد. سرش را به سمت دیگری برگرداند. کنارش فرشته ای ایستاده بود که سلاحی از آتش در دست داشت. بدجوری ترسیده بودم. نُه نفر از دوستانم را جلوی چشمانم کشته بود. به هر کدام‎شان یک ضربه می زد و تمام بدن‎شان غرق در آتش می شد. منتظر بودم ببینم با من چه می کند. من که نمی خواستم پیشش بروم؛ مرا به زور به آن صحرای خشک و بی آب و علف برده بودند. وقتی گفتم من با رسول خدا صلی الله علیه و آله کاری ندارم، گریبانم را گرفتند و کشان کشان به آنجا بردند.

سرش را بلند کرد و فرمود: ای دشمن خدا، حق مرا رعایت نکردی و فرزندم را کشتی؟ با دستپاچگی به دفاع از خودم پرداختم: ای رسول خدا، در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم، نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم. نگاهی به من انداخت و گفت: راست می گویی، ولی سیاهی لشکرهای دشمن را زیاد کردی. بعد فرمود: جلوتر بیا. جلو رفتم. نمی دانستم عاقبتم چه می شود. تشتی پر از خون جلویش بود. نگاهی به تشت انداختم. وحشت تمام وجودم را فراگرفت. یعنی او چه می خواهد بکند؟ این خون چیست؟ فرمود: اینکه می بینی، خون فرزندم حسین است. دستش را توی خون فرو برد. دست های خون‎آلودش را به چشمانم کشید. در این لحظه تو بیدارم کردی و… حالا هم که کور شده ام.

دستم را جلوی چشمانش تکان دادم؛ هیچ واکنشی نشان نمی داد. گویی واقعاً کور شده بود. سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.

منبع: سید بن طاووس. لهوف. ترجمه عقیقی بخشایشی.

زیرنویس

به کوشش: محمود سوری

اربعین؛ روز بازگشت پرستوهای داغدار به کاشانه، روز رهایی از اسارت ها، روز گسستن غل و زنجیرها، هجرت از غربت و آوارگی، ساکن شدن در حریم امن دوست.

اربعین؛ روز زیبایی حقیقت، روز زیارت چشم ها از زیبایی های کربلا، روز تماشای واقعه عاشورا، روز به گل نشستن خون ذبح عظیم کربلا.

اربعین؛ پایان شمرها و حرمله ها، پایان قهقهه ها و هوسرانی ها، پایان تشنگی ها و غل و زنجیرها، و پایان هراس دخترکان.

اربعین؛ تمرین سوختن، تمرین شعله ور شدن، مشق ققنوسی بودن، مشق سوختن در آتش عشق، مشق فداکاری و ایثار، تمرین پرواز با بال های شکسته.

اربعین؛ فرصتی برای دیدارها، مجالی برای زیارت آسمانی ها، طواف حاجیان داغ دیده بر مزار حسین علیه السلام، فرصتی برای یک دله شدن، پیوستن به صاحبان فضیلت و کرامت، آشنایی با عاشقانه های هفتاد و دو پروانه.

اربعین آمده است؛ همراه سپاه پیروز افتخار و وارثان خون و روشنی.

اربعین که می آید، باید از زینب گفت؛ از حاصل زخم ها و نمازهای نشسته ای که هنوز او را به یاد دارند.

اربعین، نگاهی مجدد به عاشوراست و مروری دوباره بر مضامین بلند خطبه های آتشین عقیله بنی هاشم زینب کبری علیها السلام و اسیر آزادی بخش حضرت سجاد علیه السلام.

چهل روز از مرثیه بی پایان خدا در خاک می گذرد و چهل عمره از بادیه پیمایان عرفات کربلا.

چهل روز از اشک های کربلا می گذرد؛ قطراتی که حاوی پیام فتح اند و دلاورمردی.

چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر، چهارصد سال. .. هم که بگذرد، صدای «هل من ناصر» تو بی جواب نخواهد ماند.

چهل روز گذشت. نه اشک ها در چشم دوام آوردند، نه حرف ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست.

چهل شب است بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانه های آسمان می گرییم: ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای!

سجاده نشین لحظه های سرخ عبادت، دستی برآور و سینه ام را عاشورایی کن. می‎خواهم پس از چهل وادی رنج و گریه، نام تو، مستی فزای دقایق عزایم باشد.

اگر عاشورا، معمار اشک را به آینه کاری رواق چشم ها فرستاد؛ اگر کربلا، معبری از خون و حماسه سر راه بیداران و بیدارگران کشور بنا کرد؛ اگر خون، سلاحی برتر از شمشیر گشت، اربعین تکرار آن سازندگی و معبرسازی و شهادت طلبی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *