حدیث روز

غرب وآخرالزمان

غرب و آخرالزمان در ميان «منتقدان» غرب، فيلسوفان تاريخ به ويژه در قرن نوزدهم بيش از سايرين درباره «بحران و انحطاط» و سرانجام فلاکت‌بار غرب سخن گفته‌اند و آثار بسياري نيز تأليف و ارائه کرده‌اند. مرداني چون «هگل، مارکس، اشپنگلر، سورکين، توين‌بي، ياسپرس و…» را نمي‌توان ناديده گرفت   .علاميه انحطاط در ميان «منتقدان» غرب، […]

اشتراک گذاری
06 دسامبر 2021
487 بازدید
کد مطلب : 6231

/images/imagesCAP9OC1V.jpg

غرب و آخرالزمان

در ميان «منتقدان» غرب، فيلسوفان تاريخ به ويژه در قرن نوزدهم بيش از سايرين درباره «بحران و انحطاط» و سرانجام فلاکت‌بار غرب سخن گفته‌اند و آثار بسياري نيز تأليف و ارائه کرده‌اند. مرداني چون «هگل، مارکس، اشپنگلر، سورکين، توين‌بي، ياسپرس و…» را نمي‌توان ناديده گرفت

 

.علاميه انحطاط

در ميان «منتقدان» غرب، فيلسوفان تاريخ به ويژه در قرن نوزدهم بيش از سايرين درباره «بحران و انحطاط» و سرانجام فلاکت‌بار غرب سخن گفته‌اند و آثار بسياري نيز تأليف و ارائه کرده‌اند. مرداني چون «هگل، مارکس، اشپنگلر، سورکين، توين‌بي، ياسپرس و…» را نمي‌توان ناديده گرفت.
هر کدام به نحوي با مشاهده قراين و ذکر شواهد و استدلال، فرهنگ غربي را نقد و نشانه‌هاي بحران و انحطاط در آن را متذکر شده و گاه طريق بيرون جستن غرب از اين واقعه را نيز يادآور شده‌اند. ليکن، متذکر اين معنا بايد بود که اين «نقد» از درون حوزه فرهنگي صورت مي‌گيرد.
اسوالد اشپنگلر1، (1936ـ1880م)، فيلسوف تاريخ است و چون ديگر فلاسفه تاريخ در پي کشف قانونمندي حاکم بر سير و سفر تاريخ و آمد و شد انسان‌ها در گستره زمين. از نظر او، تاريخ همچون موجودي زنده است و تفسيري ادواري از آن ارائه مي‌کند. وي هر دوره تاريخي را يک‌هزار سال مي‌شناسد که پس از اين مدت با مرگ محتوم از بين مي‌رود و هر يک از ادوار را نيز به دو مرحله «فرهنگ و تمدن»، تقسيم مي‌نمايد و از آنجا که «تمدن» را در مرحله دوم از حيات يک دوره مي‌شناسد، ظهور تمام قد تمدن را زنگ مرگ هر دوره به حساب مي‌آورد. چنان که درباره تاريخ غرب مي‌نويسد:
ملل مغرب زمين که فرهنگ مخصوص آن‌ها از قرن دهم ميلادي شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله تمدن شده هم‌اکنون از بعضي جهات به اوج خود رسيده و در بعضي نقاط آن سرزمين آثار فرسودگي نمايان شده و تقريباً در ساير نقاط (اروپا و امريکا) و در جميع رشته‌هاي حياتي آن دوره انحطاط آغاز شده و ملل مغرب زمين هم با همه عظمت و جلال و ابهتي که چشم جهانيان را خيره ساخته به دنبال روميان و چينيان خواهد رفت.2
از نظر اشپنگلر، فرهنگ‌ها چون گل مي‌رويند و مي‌بالند ليکن در زمانه معيني به پيري و انحطاط مي‌رسند.
ابتدا و انتهاي اين آمد و شدهاي فرهنگي و تمدني معلوم نيست.
اشپنگلر، مانند ساير فلاسفه و ايدئولوگ‌هاي غربي، خود جلوه‌اي از تفکر غرب را به نمايش مي‌گذارد. وي تاريخ جهان را تصويري از تکوين و تطور پايان‌ناپذيرساختار فرهنگ‌ها مي‌شناسد که بي‌آنکه هيچ هدف متعالي و مشخصي داشته باشد، به تبع همين نگرش، فراز و فرود را ذاتي فرهنگ معرفي مي‌کند و به «فرهنگ و تمدن» غربي به عنوان يک موج از ميان هزاران موج «فرهنگي و تمدني» مي‌نگرد که متولد شده و سپس بالاجبار مي‌ميرند.
اشپنگلر، متذکر دوران کهولت و انحطاط تمدن غرب حسب دور شدن از عناصر زنده فرهنگي هست اما، بعد با تفسيري خاص، روند تاريخ را غير هدفمند و مبتني بر فلسفه کثرت در دوري تمام‌نشدني مي‌داند. از اين رو، نگرش وي با «مهدويت» در نگره اسلامي در تباين قرار مي‌گيرد.
در جلوي ديدگان اشپنگلر، آينده‌اي يأس‌آلود قرار دارد اين آينده از آن غرب نخواهد بود.

زمان مصائب

آرنولد توين‌بي3 (1975ـ1889) نيز مانند اشپنگلر از بازگشت ادوار سخن مي‌گويد و همه نشانه‌هاي شکستگي تمدن غربي را از آخرين سال‌هاي قرن 17 ميلادي مشاهده مي‌کند. وي، از جامعه کنوني غربي با صفت «سابقاً مسيحي» يا مردمي که زماني مسيحي بودند و از انسان غربي با عنوان «انسان بعد از مسيحيت» ياد مي‌کند.4 توين‌بي با گفت‌وگو از «بحران عميق» و از دست رفتن اصول اخلاقي در غرب از «زمان مصائب» ياد مي‌کند و مي‌گويد:
اين بحران را مي‌توان با يک رنسانس ديني معالجه نمود… ما مي‌توانيم و بايد دعا کنيم که خداوند مهلتي را که براي اجراي حکم مرگ جامعه به ما داده تمديد نمايد و چنان که با روحي تائب و دلي شکسته به درگاه او روي آوريم اجابت مي‌کند.5
توين‌بي، مشيت و الهام رباني را در سير تاريخ جاري مي‌داند و از آن به عنوان «نقشه الهي» ياد مي‌کند که در آن بشر تنها در محدوده‌اي از آزادي و اختيار عمل برخوردار است. و اين اختيار عمل هم شامل جمله انسان‌ها نمي‌شود بلکه، سازندگان تاريخ، «شخصيت‌هاي خلاق» يا نوابغ و ابرمردهاي ممتازند.
نگرش او تا حدودي با بينش مذهبي نزديک است با اين تفاوت که توين‌بي، قصد خداوند را مجهول مي‌شناسد و از بيان نقشه آن عاجز است.
جمله مردم به مثابه ماهي‌هاي جاري در بستر يک رودخانه‌اند؛ بي‌آنکه هيچ آگاهي از آغاز و انجام اين رودخانه، فراز و فرودهاي آن و مسيري که طي مي‌کند داشته باشند. آنان، با اختياري محدود و در فضايي تعريف شده به عقب و جلو مي‌روند بي‌آنکه از سرانجام اين سفر و سير خبر داشته باشند.
توين‌بي قايل به ادوار تاريخ شد. و از اعتلا و سپس انحطاط آن سخن گفت اما، متذکر اين معنا نيز بود که مي‌شود جلوي انحطاط را گرفت. يعني جامعه را مي‌شود نو به نو کرد و نگذاشت به انحطاط کشيده شود.6
به همين جهت، پس از مشاهده سير رو به انحطاط و سقوط غرب، راه نجات و اصلاح مسير را در عروج به سوي خدا و رنسانس ديني معرفي کرد و در پايان، چون يکي از پيروان اديان الهي بر اين باور اصرار ورزيد که:
معجزه‌اي که باعث وحدت و رستگاري بشر شود اين است که مسيحا و منجي ديگري ظهور کند که پايه‌گذار ديني نو باشد.7
گرچه توين‌بي راه خلاصي غرب را در رجعت به دينداري مي‌داند اما همانند عموم فلاسفه و انديشمندان غربي (طي 400 سال اخير) در انديشه‌اش جاي خداي حقيقي خالي است.
اين رساله قصد طرح و نقد آراي فلاسفه تاريخ را ندارد بلکه، متذکر اين نکته است که «گفت‌وگو از پايان» و بالاخره «انحطاط و سقوط غرب» گفت‌وگويي است سابقه‌دار. چنان که بسياري از انديشمندان غربي درباره‌اش سخن گفته‌اند.
توين‌بي معتقد است لازم نيست تمدن غرب مسيحيت را احيا کند تا از تهديدات خلاص گردد بلکه او مي‌‌تواند با پيوستن به «اديان والا» چون مسيحيت، اسلام، هندوئيسم و بوديسم و حذف عناصر فاني آن‌ها و مهم‌تر از همه، حذف نابردباري درباره ساير اديان و خلاص شدن از چنگ اين ادعا که تمام حقيقت تنها در تصرف ايشان است با هم متحد شوند و آنگاه حاکميت مجدد معنويت و دين را به وجود آورند و خود را نجات بخشند.
در واقع توين‌بي، فراهم آمدن امکان ترکيب چهار مذهب «اسلام، مسيحيت، يهوديت و بودا» با مساعدت «آفرينش‌گران مدافع و ابرمردان مهياي هجوم و هجرت» را طريق تحقق مشيت خدا و جلوگيري از افول و سقوط تمدن‌ها مي‌داند. با اين‌همه، مقصد غايي براي او مجهول مي‌نمايد و سرانجامي روشن را باز نمي‌نمايد و اگرچه تجلي عروج به سوي خدا را از طريق يک «کليساي جديد و حقيقي» ـ حاکميت اراده خداوند از طريق کليسا ـ ممکن مي‌شناسد اما، تنها در ميان بيم و اميد تفسيري خوش‌بينانه از تاريخ به دست مي‌دهد.
نبايد از ياد برد که فيلسوف تاريخ، نگراني بزرگ را که حاصل ذات و تذکر روحي آدمي است با مشاهدات محسوس و مطالعات تاريخي درهم آميزد و از آنجا براي کشف قانونمندي تاريخ و آمد و شد و فراز و نشيب‌هاي فرا روي آدمي در گستره تاريخ سعي مي‌کند. از اين رو، ترديد و پندار جزء لاينفک اين آرا است.

در طلب وحدت بشريت

«کارل ياسپرس»، در نيمه اول قرن بيستم، (1949م.) کتاب آغاز و انجام تاريخ را به رشته تحرير آورد و با گفت‌وگو از تاريخ به منزله «سفر انسان به ديار کمال و دستيابي به عالي‌ترين امکان بشري»، از «وحدت بشريت» به عنوان عالي‌ترين مقصد امکاني ياد کرد که انسان با تجربه يکي از دو طريق مي‌تواند آن را فراهم آورد:
1. تشکيل امپراتوري جهاني از طريق زور و ترس و وحشت؛
2. ايجاد نظم جهاني از طريق گفت‌وگو و تصميم مشترک.
از آنجا که ياسپرس دسترسي به اين نظم جهاني را دور از دسترس مي‌ديد شرط دستيابي به آن را «تساهل» اعلام مي‌کرد. از همين رو او در «فلسفه تاريخ» موردنظر خود معتقد بود که:
اکنون غروب فلسفه غرب رسيده و به سوي طلوع فلسفه جهاني پيش مي‌رود.
براي کارل ياسپرس، تاريخ در پي هدفي و مقصدي پيش مي‌رود که آن را در «معنويت» و «روحانيت» مي‌توان يافت. امري که غرب واسپس تاريخ خود و تجربه سکولاريزم از آن دور مانده است.
نگاه ياسپرس تا حدي با دريافت و بينش مذهبي از تاريخ نزديک است.
در دوردست نگاه او، «خدا بر ابليس» تفوق مي‌يابد و آينده بشر در وحدت ارواح انساني قرين با نوعي کمال و تجربه معنوي است. شايد همين نگاه بود که از ياسپرس انديشمندي مبلغ سجاياي انساني مي‌ساخت. از نظر او فيلسوفاني که در راستاي تحول معنوي و روحي انسان گام نهاده‌اند انسان‌هاي بزرگي بودند که تاريخ بشر را دگرگون ساختند. او با ستايش آنان، سقراط، بودا، کنفوسيوس، عيسي و افلاطون را در زمره مردان مؤثر در رشد و اعتلاي معنوي انسان در طول حيات معرفي مي‌کند. توجه ياسپرس به معنا و معنويت او را متذکر اين امر مي‌سازد تا اعلام کند:
نه دولت‌ها و حکومت‌ها و پيشرفت‌هاي فني و نه حتي تمدن‌هاي جهاني، بلکه ظهور فيلسوفان و پيامبران است که تاريخ را به سوي معنويت و روحانيت سوق داده است.
از همين رو، ظهور اين مردان را به عنوان نقطه عطف‌هاي مهم تاريخ مي‌شناسد.
ياسپرس، به بحران معنويت در انسان غربي اشاره دارد و اين بحران را ناشي از تبديل شدن انسان به «ابزار دست ماشين» مي‌داند و آن را باعث از خودبيگانگي و الينه شدن معرفي مي‌کند. وجه مهم انتقاد ياسپرس به دليل گرايش فکري و انديشه‌اي به فيلسوفان اگزيستانس، متوجه «تکنولوژي»، و صنعت است. و اين واقعه ـ ماشين ـ را به عنوان يک نقطه عطف مي‌شناسد. چنان که، با ذکر وقايع پيشين، از دستيابي انسان به ماشين بخار در سال 1776م. و دستيابي به الکتروموتور در سال 1867 به عنوان دو نقطه عطف تجربه‌شده ياد مي‌کند.
انتقاد ياسپرس از غرب، ناظر بر نفي «خودبنيادي» و «نيست‌انگاري» تاريخ غربي نيست از اين رو گلايه‌ها و شکوائيه‌هايش «تفکري جدي» را بر نمي‌انگيزد و چراغي فراروي انسان غربي براي خروج از بحران تفکر روشن نمي‌کند. اما، به هر صورت، اعتراف او درباره «غروب فلسفه غرب» قابل تأمل است.
چنان که وقتي درباره راه رهايي مي‌انديشد، به سان شوبارت و توين‌بي، آن را در بازتاب مذهب در زندگي روزانه مردم، نهادها و فرهنگ‌ها جست‌وجو مي‌کند.
«پيزيم سورکين»8، جامعه‌شناس روسي‌الاصل، به سان مرداني چون توين‌بي و «برديايف»، عصر کنوني را به دليل رسيدن به «انسان‌گرايي مادي» منحط و زمان اضمحلال آن را نزديک مي‌داند و مي‌نويسد:
هنگامي که تمدني زواياي اخلاقي و معنوي خود را از دست داد و منحصر به بينشي سطحي و ظاهري و حسي شد، از آنجا که سيراب کننده نيازهاي معنوي و روحي جامعه نمي‌باشد به ناچار و دگر بار ضرورت مذهب و شهود احساس مي‌شود و آن تمدن حسي محو و تمدني مبتني بر نياز اساسي بشر؛ يعني نياز شهودي و مذهبي جايگزين مي‌شود.
در جاي ديگر اشاره مي‌کند که:
«رنسانس اخلاقي» مانند گردش خون براي تجديد حيات تمدن‌ها ضروري است.
به هر روي، چنان که ملاحظه مي‌شود، عموم فلاسفه تاريخ، تمدن غربي را مستعد فروپاشي مي‌شناسند و با نگراني، از آينده غرب که چيزي جز سقوط در انحطاط نيست ياد مي‌کنند.
از آنجا که غرض اين رساله کندوکاو در آراي فلاسفه تاريخ از ابتدا تا به امروز نبود از ذکر نام و اثر و آراي بسياري از ديگر آنان از جمله« هگل، مارکس و ديگران خودداري شد.
سوروکين با پذيرش حرکت دوري تاريخ، ناديده گرفتن انديشه جامعه‌هاي کهن ـ چون جامعه‌هاي مشرق‌زمين ـ را کوته‌بيني و کوردلي مي‌داند.9
تذکر اين نکته لازم است که از عصر «هگل»، (1831ـ1770م.)، فيلسوف آلماني که با سيستم فلسفي خود بنياد تازه‌اي را در فلسفه غرب گذارد، مابعدالطبيعه غربي به کمال و تماميت خود رسيد و شايد بتوان گفت حوزه‌هاي فلسفي غرب پس از هگل، غالباً شرح و تکرار فلسفه او و پيش از اويند. واسپس اوست که «مارکس» و پيروان و تابعانش به تمامي مشغول عمل (تغيير عالم) و کناره‌گيري از نظر (تفسير و پرسش از عالم) مي‌شوند.
در اين وضع، «عمل» از يک سو ناظر به «عمل سياسي» است؛ چنانکه مارکس رنجبران جهان را دعوت به مبارزه سياسي براي تحقق انقلاب عليه سرمايه‌داري مي‌کرد و از ديگر سو ناظر به «عمل علمي» به معني کندوکاو در دنيا و تصرف زمين چنانکه «اگوست کنت» مبلغ آن بود.
هر دو گونه عمل، ناظر به تفسير و تفکر فلسفي در عالم نيست بلکه، ناظر بر بي‌نياز دانستن انسان از «تفکر» اصيل است. عمل به معني «دخل و تصرف» در عالم منجر به «تکنولوژي» در غرب مي‌شود و به معني مارکس منجر به «مبارزه».
در اروپاي غربي، عمل به معني اول قوي‌تر از اروپاي شرقي شد. چنانکه در چين شاهد آن بوديم اما، با بسط تکنولوژي و غلبه ليبراليسم و تزلزل در ايدئولوژي مارکسيسم، سوگيري عملي سياسي ضعيف و تلاش براي دستيابي به تکنولوژي بيشتر شد. آراي فلسفي قرن نوزدهم عموماً سطحي است و در چارچوب «نظريه عمل» قابل بررسي است. مذهب «اصالت ماده» و طرح آن توسط مارکس، ناظر بر همين شرايط فکري در غرب است. در اين وضع، اگر چه علم و صنعت ترقي کرد ليکن، انسان چنان در برابر صنعت مسکين و خوار شد که کمال خود را تشبه به ماشين مي‌پندارد.
به هر روي، «پرسشگران» غرب، به دليل شراکت در «مذهب امانيسم» (اصالت بشر) به نوعي در زمره «مظاهر غرب» به حساب مي‌آيند و هر يک وجهي از تفکر و فرهنگ غرب را در خود متجلي ساخته‌اند و لذا انکارشان جز به اثبات ماهيت غرب نمي‌انجامد. شايد از همين روست که به هيچ روي «ستيز با غرب» در آن‌ها جاي ندارد و انتظار انقلاب بزرگي را نمي‌کشند. با اين همه در نسبت با کساني که «طرح ماهيت» و «سرانجام» تاريخ غربي را خوش نمي‌دارند قابل احترامند. دست‌کم، متوجه تزلزل و فروپاشي ناگزير آن مي‌شوند. هرچند خود و آرائشان جلوه‌اي از جلوات فلسفي و سياسي و ايدئولوژيک تفکر غربي است و جز به نزاع‌ها و دعواهاي عارضي درون غرب نمي‌انجامد.
نزاع «ايدئولوژي‌ها» که تنها در يک مورد باعث هفتاد سال درگيري ميان دو اردوگاه شرق و غرب و حادثه«جنگ سرد» شد، نمونه‌اي از اين نوع دعواهاي عارضي است. دو جريان ايدئولوژيک با مبنا و مبدأ نظري ثابت (غربي) که باعث نابودي هزاران انسان و انهدام بخش غيرقابل شماري از سرمايه‌هاي مادي شد.
فروپاشي اردوگاه شرق، در خود و با خود، اثبات اصالت و حقانيت و ماهيت تفکر جاري در اردوگاه غرب را نداشت بلکه، به منزله فروپاشي ديوار شرقي عمارتي بود که پوسيدگي از تمامي کنگره‌ها و برج و باروي آن فرياد مي‌کشيد: نشانه‌اي براي پايان.
به قول استاد رضا داوري، «وقتي مي‌گوييم تاريخ غرب به سر آمده، يعني عمر تفکر و عمل تاريخ غربي با همه جلوات فلسفي، سياسي و ايدئولوژيک آن سر آمده چون جملگي جلوات غرب‌اند. ضرورتاً بدان وابسته‌اند و تالي آنند.»
اعلام اين «پايان» با طرح «ماهيت» اين تاريخ و «انکار» آن همراه است چون، اين «پايان» به منزله «پايان صورت» وجهي از مناسبات و پوست انداختن غرب نيست. به قول شاعر، خانه از پاي‌بست ويران است و نقش‌بندي ايوان و صورت بيروني هم کارسازي نمي‌کند. «ماهيت خودبنيادي» غرب مورد انکار واقع شده و به «پايان» رسيدن عمر آن اعلام مي‌گردد، حتي اگر صورت بيروني ـ غوغاي تکنولوژي
ماشين ـ کسان زيادي را فريب بدهد و عاشقان مدرنيته را خوش نيايد.
تداوم صورت سازمان‌هاي اجتماعي و صنعتي و حتي سياسي به مثابه رشد ناخن و موي و پيکر مرده‌اي است که زنده مي‌نمايد. مفارقت روح، دير يا زود فروپاشي و گسست جمله اعضا را سبب خواهد شد. به اين دليل در ابتداي رساله متذکر «بحران در تاريخ غرب» شديم.
روزگاري «نيچه»، گفته بود:
اگر خدايي وجود مي‌داشت، چگونه براي من قابل تحمل مي‌بود که خدا نباشم بنابراين خدايان وجود ندارند… هر آنچه باعث تحقير غرور من شود، بايد به باطل بودنش حکم کرد.10
در اين قول نيچه همه تاريخ غرب و باطن آن جلوه مي‌کند. تاريخي که در آن، انسان «منصب خدايي» گرفته و از روي حسد و غرور، بطلان آنچه را که باعث ناديده گرفتنش مي‌شود اعلام مي‌کند. «پايان اين تاريخ» به منزله پايين کشيده شدن انسان از مقامي است که غصب کرده؛ ظهور تحقير و حقارت تام او. و اين امري ناگزير بود که دير يا زود حادث مي‌شد.

انقلاب و ضد انقلاب

در اين پايان، آغازي نيز نهفته بود. تولدي ناگزير و تاريخي جديد که به نام «خداي حقيقي» چون خورشيد سر بر آورد. «ولوکره‌ المشرکون». البته قبول و پذيرش آن براي غرب، دست‌کم مستکبرين مست و بي‌خود از باده قدرت ـ اولاد يهود ـ ممکن نبود. از اين رو، به مدد نظريه‌سازان حامي «قدرت» سعي در «تحريف اين پايان و تعبير آن به نفع خود» کردند.
در حقيقت، در آستانه «انقلابي بزرگ» ضد انقلاب، لشکر سياست‌بازان و ايدئولوژي‌پردازان عصر پايان را پيشاپيش سربازان و ارابه‌هاي جنگي براي متوقف کردن اين انقلاب و کند کردن روند آن روانه کرد.
شايد اين قشون‌کشي در درک اين سخن «برنارد لويس» انديشمند غربي و نويسنده کتاب: خاورميانه دوهزار سال تاريخ از ظهور مسيحيت تا امروز11 بود که گفته بود:
اروپا در پايان قرن ميلادي جاري اسلامي خواهد بود.12
برنارد لويس، خود متوجه اين «انقلاب» نيست و شايد بيش از آن که متذکر سرآمدن اين تاريخ
ـ غرب ـ باشد متوجه بيداري اسلامي در شرق و رشد آن در خاورميانه باشد. چنان که «توماس فردمن» تحليل‌گر سياسي آمريکا نيز چون برنارد لويس گفته بود:
اسلام بزرگ‌ترين دشمن غرب است و جنگ با اين دشمن تنها با ارتش ممکن نيست. بلکه بايد در مدارس، کليسا‌ها، مساجد و معابد به رويارويي با آن پرداخت.
دست‌کم دو دسته متوجه اين انقلاب شده بودند؛ دسته اول، جماعتي که به صرافت طبع و از روي سلامت، فرا رسيدن «فصل انقلاب» و «پايان تاريخ» را متذکر بودند و از همين رو در بين خود از نزديکي فصل ظهور منجي موعود در آخرالزمان گفت‌وگو مي‌کردند و مي‌کنند، و دسته دوم، جماعتي که لرزش کرسي‌هاي قدرت را در زير پاي خود احساس مي‌کردند. از اين رو، جماعت اول بناي «همدلي و همراهي» گذاشته‌اند و جماعت دوم بنا را بر «معارضه و سرکشي». و از آنجا که همه اسباب «تبليغاتي، اقتصادي و نظامي» را فراهم آورده‌اند با همه قوا خود را مهياي مقابله
ـ به اميد به عقب راندن اين تاريخ ـ با قبيله انقلابيون ساختند.

پي‌نوشت‌ها:

1. O.Spengler آلماني، متولد بادکنبرگ، نويسنده کتاب انحطاط غرب.
2. مورخ و تاريخ، ترجمه حسن کامشاد، تهران، خوارزمي، 1370، ص44.
3. Arnold Joseph Toybee.
4. همان، ص322.
5. نقد فلسفه تاريخ آرنولد توين‌بي، ترجمه علي کشتگر،‌تبريز، نشر احيا، ص38؛ مورخ و تاريخ، ص323.
6. مطهري، مرتضي، فلسفه تاريخ، صص230ـ139.
7. همان، 354.
8. P. A. Sorokin.
9. بارنز و بکر، تاريخ انديشه اجتماعي، ص57 و 249.
10. برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ص1022، ح2.
11. ترجمه حسن کامشاد، نشر ني.
12. مجله بازتاب انديشه، خرداد 80، ص193.

اسماعيل شفيعي سروستاني – ماهنامه موعود شماره 68

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *